وقت پرواز کبوتر بچه
و تماشایی احساسی را لای یک دفتر نقاشی کاشت!
پشت این پنجره ها زندگی آرام است
و
درختی متمول به هوا می نازد
و چنان شاخ به آغوش کبوتر داده
که دل پنجره هم می لرزد.
و خدا آنجا هست
نه، در این شهر که طاعونی شد
نه، در این مزرعه بی گندم
و الفبای مصیبت زده این مردم!
به گمانم دل من هم به گدایی رفته
پای مرقد آبی ...
یا سبز؟
تا خدا را به وصاتت
پای رویای کسی بنشانند
که ملخ ها آخرین دانه شعرش بردند.

